تبلیغات
فتح - نسیم باغ خمینی

فتح

در فواد است ...

1391/01/29

نسیم باغ خمینی

مصنف: فتاح صمدی   تصنیف: نجوا َئیات، 

بشنو از نی
چون حکایت
می کند 
 شیعه
را در
خون
روایت
می کند
 

 انجمن اسلامی شهید ادواردو آنیلی

آیا می‌دانید این در طبع ماست كه آنچه را انسان‌های شریف طالب آن هستند،
می‌طلبیم؟

آیا می‌دانید در اعماق روح‌مان گدازه‌هایی است كه مستضعفان خشمگین، آن را به جوش
در می‌آورند؟

آیا می‌دانید صدای زخم‌هامان بلند است و گوش متجاوز
ناشنوا؟

آیا می‌دانید اولین گلی كه بر زمین افتاد معلوم شد كه
«سرخ» است؟

آیا می‌دانید همه‌ی خون‌های ما خشك شدند، اما باز هم رگ‌هایمان
سخاوتمند هستند؟

آیا می‌دانید ما در میهنی هستیم كه فرزندانش در سرزمین‌شان
غریبه‌اند؟

 شاعر : احمد حسن الحجیری


من که داشتم برای بغل دستی ام-  که گوشی ترجمه بهش نرسیده بود- ترجمه می کردم ناگهان ترجمه را رها و با اشک های احمد و آقا ...
یادش بخیر چقدر گریه کردیم و صادق در حالی که تمام بدنش می لرزید روی دو کنده پا ایستاده و با مشت گره زده قیام کرده بود و فریاد می زد بحرین حرا حرا  ...  یسقط حمد
جای امام خالی تا ببیند نوگلانش را که چگونه شکوفه می زنند
و بعضی نشکفته زیر صاعقه ها پرپر ...

مستند بحرین فریاد در تاریکی
http://www.parsine.com/fa/pages/?cid=54218

اگر آن مرد اعرابی، لگد زد مادر ما را
به آه مادرم روزی، بگیرم حق زهرا را

ز جور دست اهریمن، دل عاشق همی خون است

رسن بر گردن مجنون، به خشم افکنده لیلا را

 

نصیحت گوش کن مادر و دست از ریسمان وا کن

کجا داند عرب فرق میان نوع گلها را

 

«بزن قنفذ غلافت را، که با این زن نخاهی یافت

به مسجد بیعت از حیدر، قلم کن دست زهرا را»

 

اگر دشنام دادند ات، مکن نفرین، صبوری کن

زمین، لب وا کنی قطعن، ببلعد اهل دنیا را

 

فغان کاین غاصبان رذل بی انصاف و بی وجدان

چنان بردند روی خاک اراذل جسم بابا را

 

من از آن سیلی سنگین، که زهرا خورد دانستم

که خون از چادر خاکی، به مسلخ می برد ما را

 

عیان کن چهره ات جانا، چه سان رو گیری از حیدر

حجاب و چادر و معجر، چه حاجت چشم مولا را

 

حدیث از درّ و دریا گو، سخن از مرگ کمتر کن

مبر نام اجل مادر..... ، «صدا کن زینب اسما را...!»

 

ز شرم بی جوابی می شکافد لعل لب هر دم

 که پیمانت جز این باشد، چه کردی قلب طاها را

 

یگانه مرد میدان ها، گره افتاده در کارش

غم بی همرهی آخر، کُشد یک مرد تنها را

 

غزل گفتی و چشمانت، میان بحر خونین خفت

زدی طوفان نگر اینک، چه کردی رنگ دریا را

 

سید محمد رضی زاده
۲۷/۱/۹۱

وبلاگ کاش می شد خدا را بوسید


دفتر دوم