تبلیغات
فتح - هسته هلو

فتح

در فواد است ...

1390/03/9

هسته هلو

مصنف: فواد نصر   تصنیف: نجوا َئیات، تحلیلِ محللٌ، 

بسم او


هسته هلو

پیش گفتار/هسته هلویتان را دور بیاندازید یا نیاندازید ؛ در این نوشتار سخت مشغول فکر کردن به این مقوله بس غریب هستیم در خود گفتار شاهد سخت فکر کردن صاحب گفتار هستید.

خود گفتار/
تقریبا مسیر رفتن به خونه از همین جا است  مترو بهارستان گاهی اتفاق های جالبی رخ میده گاهی تلخ، گاهی مثل هلو ، گاهی هسته داره و پیچیده است مثل چند روزه پیش وقتی از اتوبوس پیاده شدم فکر کردم دوباره از اون نمایشگاه های محصولات فرهنگی درهٍ پیت قارچی فلفلی زیر زمینیه ! که صدا ضبط مداحیش رو بلند کرده و داره تعبیر خواب ،جن گیری، شیطان کجاست ،راز زیبایی صورت ، طب چینی ،آشپزی ایتالیایی و ... میفروشه و البته از اونجایی  که مردم ما خیلی فرهنگی هستن و هنر نزد آنان است و بس ؛ یک صف در هم برهم در جلوی .... ؛
البته اشتباه کرده بودم یک آقایی حدوده پنجاه سال با یه کلاه سبزه سیدی واستاده بود با یه میکروفن و بلند گو از اونا که صدای آدم رو کج و کوله می کنه کنارش هم یه کتیبه حضرت عباس پهن کرده بود با چند تا پولِ خورد، البته از لای بلندگوش یه پنج هزاری هم بال-بال می زد ، مرد مسن کلاه سبز داشت دعا می کرد که ابالفضل نگهدارت آ آ آ آ... یا یا ها ها ... مردمی هم عنایتی می کردن و پولی تفضل !
البته نکته ماجرا این نیست از اینا که هزار تا دیدید و بعله ! داستان وقتی جالب می شه  که صدایِ ساز دهنیِ معهودِ در هر ذهنی  نوستالوژیِ همه داستا نهای عشقی رو برملا می کنه ( خودمم نفهمیدم!) 
خلاصه یعنی اینکه یه مرد مسنِ کلاه سبزی با روضه خونی از مردم درخواستی داشت و دیگر مردِ مسنِ سه تیغه ای بروی سکوی مترو بهارستان همان درخواست را می کرد تازه برای مردم دعا هم نمی کرد یا بیمه ، برعکس فرض اول ؛
این دو در کنار هم  و با مردم سه نفری در مقابل مجلس پس چهار نفری دارن چی کار می کنن  من که اصلا گریه ام نمی گیره اما خوب می دونم که کلّه آدم اگر آدم باشه درد می گیره ! نمیگیره ؟!
فقط یک سوال در ذهنم ابتدائا اومد که اثر چنین کاری در هر دو فرضش چی میتونه باشه ؟!
اجتماع مردمیِ فرهنگی-هنری ما را چه می شود یا به کجا چنین شتابان ،
یا هسته هلو را باید انداخت دور و اصلا به آن فکر نکرد !
  

دفتر دوم