تبلیغات
فتح - فواد

فتح

در فواد است ...

مختار!
        راهی نمانده است
                 همین امشب
                    از سریال بیرون بزن
                     پیش از آن که شمر و سنان کاری کنند
                                                    با کمک سازمان ملل
                                                                                    بیرون بزن 
                                                        با همین کیان ایرانی و همین ایرانیان
                                                   که نشسته اند پای گیرنده هایشان
                                           و با همین شمشیرها
                                که در دست فرزندان مالک است
                             به جنگ شمر برویم
                        و شمر همین آل خلیفه است
                    همین عبدالله است و همین عبیدالله
                و شمر همین شورای اعراب اند
             که منجنیق آورده اند در بحرین 
         و" آیات" خدا را می کشند و لگدمال می کنند 
      وگرنه اهل سنت با مایند 
    و عاشقان رسول الله با مایند
  تنها شمر و سنان
با آل سعود و آل خلیفه
  با آل شکم و آل حرام آن سویند
   و آل کاخ سفید و آل کاخ الیزه آن سویند
                                     و آل بی بی سی
                                       همیشه آن سو بودند

به مختار گفتم چاره ای نمانده
  باید از دل سریال بیرون زد 
                                      با اسب 
                                                 با شمشیر
                                                               با قایق های تندرو و با شعر 
                            که جهان همین کوفه ست
                            و عاشقان علی(ع) امشب 
                            بر پشت بام های زمین آتش روشن کرده اند

علی رضا قزوه -اردیبهشت ۱۳۹۰


+ نوشته شده در 90/02/06ساعت 11 به قلم فواد نصر | دیدگاه شما

نامه ای از مرداب به سید


بسم رب الشهدا

امروز سالگرد شهید سید مرتضی آوینی است .
ساعت ۱۵ سالن وزارت کشور میدان فاطمی. نرفتم.
چرا باید رفت به دیدن کسی که آنقدر دوستش داری که همه جا در فکر اویی اما او یادت نمی کند.
براستی چرا باید چنین باشد!. ما که حتما لیاقت نداریم،
اما آیا هل الجزاء الاحسان الا الاحسان، آقا سید مرتضی آوینی! ما تو رو دوست داریم.
با دوستدارانت مهربانتر باش، کمکی کن لااقل که ما از ازل انگار در مرداب عادات سخیف نه آنکه بگویم افتادیم و غرق شدیم ، نه .. کار از این حرف ها گذشته ما ماهیِ این مردابیم و این آب و عادات شده محیطِ حیاتِ ما ،
آری این چنین است احوال ما اگر جویای احوالِ مایی.
ملالی نیست جز دوری شما.

دوستدارت فواد
۲۰/۱/۱۳۹۰
تهران


+ نوشته شده در 90/01/20ساعت 21 به قلم فواد نصر | 2نگاه
 

 فقط همین را می دانم ، قله را تو فتح خواهی کرد

ابر تا بارانتان رانده است، ای بسیجی های کوچک سال!
مرگ در آغازتان مانده است، ای بسیجی های کوچک سال!
گر چه پایان شما را شهر، در طلوع رخوتش خوانده است
مرگ در آغازتان مانده است، ای بسیجی های کوچک سال!

   به مناسبت سال جدید
   برای اینکه روحتون شاد بشه
۱۳۹۰ -شهرک شهید محلاتی-  یا علی


+ نوشته شده در 89/12/24ساعت 18 به قلم فواد نصر | یک نگاه

برای تنوع حال خودم خودتون    .....

ایرانی مزدور
اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم.
بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده بود! اسمش عزیز بود. شب ها می شد مرد نامرئی! چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد. زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش به عقب.

وقتی خرمشهر سقوط کرد، چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم.
            یک هو یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم. با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110است. اما در اتاق 110 سه مجروح بستری بودند. دوتایشان غریبه بودند و سومی سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود. دوستم گفت:«اینجا که نیست، برویم شاید اتاق بغلی باشد!» یک هو مجروح باند پیچی شده شروع کرد به ول ول خوردن و سر و صدا کردن. گفتم:«بچه ها این چرا این طوری می کنه؟ نکنه موجیه؟» یکی از بچه ها با دلسوزی گفت:«بنده ی خدا حتما زیر تانک مانده که این قدر درب و داغون شده!» پرستار از راه رسید و گفت: «عزیز را دیدید؟» همگی گفتیم :« نه کجاست؟» پرستار به مجروح باندپیچی شده اشاره کرد و گفت:«مگر دنبال ایشان نمی گردید؟» همگی با هم گفتیم :«چی؟این عزیزه!؟»

رفتیم سر تخت. عزیز بدبخت به یک پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر تنزیب های سفید گم شده بود. با صدای گرفته و غصه دار گفت:«خاک تو سرتان. حالا مرا نمی شناسی؟» یه هو همه زدیم زیر خنده. گفتم:« تو چرا اینطور شدی؟ یک ترکش به پا خوردن که اینقدر دستک دنبک نمی خواهد!» عزیز سر تکان داد و گفت :« ترکش خوردن پیش کش. بعدش چنان بلایی سرم امد که ترکش خوردن پیش آن ناز کشیدن است!» بچه ها خندیدند. آنقدر به عزیز اصرار کریم تا ماجرای بعد از مجرویتش را تعریف کند.

_ وقتی ترکش به پام خورد مرا بردن عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا آمبولانس خبر کنند. تو همین گیر و دار یه سرباز موجی را آوردند انداختن تو سنگر. سرباز چند دقیقه ای با چشمان خون گرفته برّ و برّ مرا نگاه کرد. راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماست هایم را کیسه کرده بودم. سرباز یه هو بلند شد و نعره ای زد:« عراقی پست می کشمت!» چشمتان روز بد نبینه، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد. به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. حالا من هر چه نعره می زدم و کمک می خواستم کسی نمی آمد. سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه ای و از حال رفت. من فقط گریه می کردم و از خدا می خواستم که به من رحم کند و او را هر چه زودتر شفا دهد.
بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم. دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست و پا می زدند و کر کر می کردند.

عزیز ناله کنان گفت:« کوفت و زهر مار هر هر کنان؟ خنده داره. تازه بعدش را بگویم. یه ساعت بعد به جای آمبولانس یه وانت آوردند و من و سرباز موجی را انداختند عقبش و تا رسیدن به اهواز یه گله گوسفند نذر کردم دوباره قاطی نکند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش دم بیمارستان ایستاده بودند و شعار می دادند و صلوات می فرستادند. سرباز موجی نعره زد و گفت:« مردم این یک مزدور عراقی است. دوستان مرا کشته و باز افتاد به جانم. این دفعه چند تا قل چماق دیگر هم آمدند کمکش و دیگر جان سالم در بدنم نبود یه لحظه گریه کنان فریاد زدم:« بابا من ایرانیم، رحم کنید.» یه پیر مرد با لحجه عربی گفت:« آی بی پدر، ایرانی ام بلدی؟ جوانها این منافق را بیشتر بزنید!» دیگر لشم را نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم که حال و روز من را می بینید.» پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت: « چه خبره؟ آمده اید عیادت یا هرهر کردن. ملاقات تمامه. برید بیرون!» خواستیم با عزیز خداحافظی کنیم که ناگهان یه نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد:« عراقی مزدور، می کشمت عزیز ضجّه زد:« یا امام حسین. بچه ها خودشه. جان مادرتان مرا از اینجا نجات دهید

 کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 21

 لبخند های پشت خاکریز - آوینی دات کام


+ نوشته شده در 89/12/20ساعت 16 به قلم فواد نصر | یک نگاه
پیش تر
آن سال ها که کورش مرده بود
و ما خواب هفت پادشاه می دیدیم
آن سال ها
که خیابان پر از گل های کاغذی بود
و چرخ مملکت با خون مردم می گشت
اعصاب پدرم را در آسیاب خرد کردند
و مادرم را آموختند رخت بشوید
و خواهران مرا  
که پر از سادگی بودند
و دستشان
همیشه بوی گل گاوزبان می داد
به بوی ناخوش ریکا دادند
و ما را
و سادگی مارا
از مزرعه به چهار راه های ولگردی کشاندند
ما کشتزار را
که در هجوم ملخ های مسموم می مرد
رها کردیم
و گوسفندان را
در تنهایی پر از گرگ بیابان .

آمدیم
ودر غبار آهن و دود گم شدیم
امروز اما
برادرم هنوز عاشق فوتبال است
و برایش مساله ای نیست
که روزنامه ها چه می نویسند
او اصلا به باغ آگاهی ندارد
و در حالی که شعرهای خیام را می خواند
معتقد است
عصیان کامو کامل تر بوده است

...

او معتقد است نباید در سیاست دخالت کرد
ولی دنبال سس مایونز می رود
و اصلا باور ندارد
وقت گرانبهاتر از ساندویچ است
و قلبش مثل بورس سیمی زمخت است
و عاطفه اش را
با آهنگ های مبتذل کوچه بازاری
دزدیدند در سال های پیش
برادرم هیچ وقت در هوای بارانی قدم نمی زند
و برایش مهم نیست
که آفتاب باشد یا نباشد
او هیچ وقت گریه نمی کند
برادرم می ترسد
روبروی آینه بنشیند
او در چهار راه های ولگردی پرسه می زند
او سرگردان است
دیروز در خیابان زنی را دیدم
که مثل مردها می خندید 
و بستنی می خورد
و با سوئیچ ماشینش بازی می کرد
من از آن همه بی حیایی
غمگین شدم
اما برادم گفت
متشکرم چه مملکت متمدنی داریم
من به یاد مادرم افتادم
که هیچگاه بی چادر به خیابان نیامد
مادرم پر از حیا و نجابت است

...

و سهم پدرم از تمام تمدن
تراکتوری است
که پدرم با آن زمین را می شکافد
و عجیب خوشحال است
که خودش سوار ماشین است!

بیایید احساس خوشبختی بکنیم
وقتی از خیابان عبور می کنیم
بیایید بی غیرت باشیم
تا راحت تر تفریح کنیم
و فکر نکنیم
به لاله ها
اینها
آسایش ما را مخدوش می کنند
نگاه کن
دریا چقدر مناسب است
برای شنا کردن
بیا شنا کنیم
هر چند شاعری آن دورها ما را مسخره خواهد کرد . 

سلمان هراتی    .    این شعر در دو جا حذف شده برای اختصار


+ نوشته شده در 89/11/09ساعت 2 به قلم فواد نصر | 5نگاه

   

             
        

طلبه ها درس بخوانند  لله ،  فی الله  و بالله  ؛ این آنوقت میشود حوزه با برکت 


گوشه ای از مطلع بیانات حضرت آقا در جمع نخبگان حوزه علمیه قم ( منتشر نشده )
 
بسم الله الرحمن الرحیم

قال ابو عبدالله علیه السلام:
اوحی الله الی موسی ان عبادی لم یتقربوا الیّ بشئ احب الیّ من ثلاث خصال قال موسی یا ربّ و ماهی قال یا موسی الزّهد فی الدنیا

الف )  زهد

معنای زهد
0- زهد هم به معنای این نیست که انسان دنیا را یکباره کنار بگذارد
0- این که نه ممشای بزرگان دین بوده است ، نه معنای زهد این است .
0- زهد بی رغبتی است
0- حرص نزدن است
0- نچسبیدن به دنیا و زخارف مادی است

                                در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است 

                                            درویش نه به معنای صوفی و درویشی مصطلح.

 نبی مکرم اسلام فرمود :
از خدا خواسته ام یک روز گرسنه بمانم و یک روز سیر ؛ تا آن روزی که گرسنه ام ، از خدا طلب کنم ؛ آن روزی که سیرم ، خدا را شکر بگویم ( العفاف و الکفاف ).

     - فقط هم پول و این زخارف مادی زندگی نیست ؛
     -  شان و مقام و رتبه و وجاهت و محبوبیت و اینها هم جزوش هست ؛
        - برای دنیا کار کردن
         - برای دنیا درس خواندن 
          - برای دنیا تلاش کردن

ب) ورع

        الورع عن معاصی ــ  اساس کار , ورع است


ج) خشیت

         و البکاء من خشیتی  

     به این اکتفا نمی شود که انسان عبادت مفروض یا نوافل را بجا بیاورد ؛ 
         دل باید حق را سجده کند ، دل باید متوجه بشود ؛ که اگر متوجه شد ،
                                             آن وقت اشک جاری میشود .

بکاء از خشیت الهی

- ناشی از توجه دل است     - ناشی از معرفت است       - ناشی از خشوع است

آثار خشیت 
         
   اگر همه ی این ساز و کارها ی منطقی و معقول و درست را هم فراهم کنیم ، 
     اما این روح در ما نباشد ، این معنویت در مانباشد ، این گرایش اخلاقی نباشد ، 
                               کار بی فایده یا کم فایده خواهد شد ؛ پیش نخواهد رفت .

- دل خود ما برای ثبات احتیاج دارد به توسل و خشوع .


    سفارش مرحوم بهجت ( رضوان الله تعالی علیه )
میفرمودند این دعا را زیاد بخوانید : 
                           یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبّت قلبی علی دینک

 رتبه اهل خشوع 
                      

 در ادامه روایت میفرماید : 
« قال موسی یا رب ّ فما لمن صنع ذا فأوحی الله الیه یا موسی امّا الزاهدون فی
الدنیآ ففی الجنه و امّا البکاّئون من خشیتی ففی الرّفیع الأعلی لا یشاركهم فیه احد
 
          این رتبه عالی ، مخصوص این کسانی است که دل رقیق آنها ،
       دل حساس آنها در مقابل ذکرالهی به خشوع در می آید 
     و این خشوع ، چشم آنها را می گریاند
              
                             
     و امّا الورعون عن معاصیّ فانّی افتّش النّاس و لا افتّشهم
  اغماض الهی ، غمض عین الهی از بعضی از لغزشها و کوتاهی هایی که قهرا از آنها برکنار نیست.

 

نقش توفیق الهی در کسب معنویت 

وقتی طلبه وارد حوزه و این صراط میشود، 
با شوق و رغبت به معنویات و روحانیت به معنای واقعی کلمه است– در این شکی نیست –
 سالها هم در این راه ما راه رفتیم ، حرکت کردیم ، درس خواندیم ، نفس کشیدیم ؛ 
  اما در عین حال بایستی به خدای متعال پناه برد ، بایستی از خدا کمک خواست ،
     باید از او توفیق طلبید ؛ بدون توفیق الهی ، کار خیلی مشکل است . 

   امام سجاد علیه السلام در صحیفه سجادیه می فرماید :
                           هذا مقام من استحیا لنفسه منک و سخط علیها و رضی منک 
   این چه حالتی است ؟ این چه وضعی است که امام سجاد عرض میکند من شرمنده  هستم ؟

 

اهمیت معنویت 
                   
              کار معنویت ، کار دلدادگی به عالم معنا ، در حوزه اساس کار است 
                              - کمبود این معنا در حوزه به ما لطمه میزند .

ضرورت نصیحت
   
    دل جوان آماده است 
                        
  (( طلبه ها درس بخوانند  لله ،  فی الله  و بالله  ؛ این آنوقت میشود حوزه بابرکت ))



+ نوشته شده در 89/08/28ساعت 19 به قلم فواد نصر | 3نگاه

 

انا لله وانا الیه راجعون ... 
 

     فاصله بین مرگ و زندگی ...
 
       با اینکه می دانیم هر دو را خدا آفریده ،
لیبلوکم ایکم احسن عملا ...
                اما یکی فرح زاست و دیگری غم و اندوه را در دل لانه می دهد ...
 
دقایقی پیش از در خانه دوست هم محلی هم مسجدی و قدیمیمان آمدیم ...
  برای عرض تسلیت رفته بودیم ... پدرش امروز راه دیار باقی را پیش گرفت ...
      و من و تو از همه جا بی خبر لحظاتی در فکر آن چیزی رفتیم و سپس فراموش کردیم ...
                                     که اگر آمد فرصت بستن پلک هایمان را نیز به تو و من نخواهد داد ...


 

آری مرگ ...
 
مرگ  آن حقیقتی که ما را از بوته آزمایش به جهانی می خواند که در آن نه سری مکتوم می ماند و نه رازداری و نه ساتری و ستّاری
إلا ما رحم ربی
...
 
          و از آن شگفت آورتر باید شب را در مراسم جشن عروسی دیگر دوست هم محلی هم مسجدی و قدیمیمان بگذرانیم ... 

  که ما راست مسیری شگفت و عجیب که در هر لحظه آن امتحان و فتنه ای الاهی نهفته    است ...

 

و ما تدری نفس ماذا تکسب غدا و ما تدری نفس بای ارض تموت ان الله علیم خبیر
لقمان/ 34

 


+ نوشته شده در 89/01/28ساعت 17 به قلم فواد نصر | 5نگاه

به نام خدا

باغ کرامت


کتاب آن چنان تراشیده شده ، نرم و صیقلی است که ما را نه در مباحث تاریخی صرف فرو می برد و نه قصه و افسانه است ،
بلکه هم تاریخ و هم قصه هم مکالمه های متفکرانه و هم تحلیلی است بر ریشه های وقوع نهضت عاشورا ؛
شما را با ذهن ربیع جوان و خام که از همه جا بی خبر است ودر عین حال نفسی پاک دارد و از آن مهمتر دنبال حقیقت است ، همراه می کند و تاریخ این امت را ورق می زند و عقاید آنها را بررسی می کند ودر یک کلام می شد کتاب را تحلیل واقعه عاشورا دانست در قالب رمان و داستان ؛
در آخر باید کتاب را لبیکی به فرمایشات رهبری در زمینه پرداختن به رمان و داستان برای ترویج عقایدمان ، تاریخمان و انقلابمان ، ...  شمرد و چه بسیار کار نشده و بر زمین مانده !

از خواندن کتاب در شب و روز چهار شنبه س و ر ی بسیار لذت بردم - تنها در حجره تنهایی ام-
در آخر شعری زیبا از سید حسن حسینی را به نویسنده محترم و عزیز تقدیم می کنم :


آن روز بار دیگر                                        
 در گیرو دار حادثه ای مغموم                        
پیشانی بلند زمزمه ای ناب                   
          در رکعت گلوی تو                                 
                               ضربت خورد                            
و آفتاب نارس یک مفهوم                          
             در خانقاه خون تو                        
                              کامل شد ...                      
باغ کرامت است                                
                    گلوی تو                     
                                یا حسین !    

  

 

نامیرا اسمی است که صادق کرمیار برای رمان بیش از 300 صفحه ای خویش انتخاب نموده است ، در این رمان از اشخاص و نامورانی اسم آورده شده که اینچنین معرفی می شوند مانند

انس بن حارث کاهلی – که در زمره اصحاب پیامبر (ص) و امیر المومنین است ؛ در جنگ صفین از واقعه کربلا آگاه گردیده و مقتل آنحضرت را تا رسیدن ایشان برای عبادت و به انتظار برگزیده است -

عبدالله بن عمیر کلبی - او از سرداران سپاه معاویه در جنگ با روم و فارس ؛ از قبیله بنی کلب که با معاویه پیمان دارد چرا که مادر یزید از این قبیله است ؛ مردی است پر هیبت زبانزد در شجاعت و شرف ، مردانگی و جوانمردی اگر بر عقیده ای باشد بر آن استوار است در آخر امر به همراه ام وهب همسرش به خیل سپاهیان حضرت ابا عبدلله پیوست و شهید شد –

عمرو بن حجاج – رییس قبیله مذحج در کوفه از بزرگانی است که در خانه سلیمان بن صرد خزاعی پس از مرگ معاویه جمع شدند و پیام دعوت برای حسین بن علی (ع) فرستادند بسیار برای این امر تلاش کرد به تبلیغ آشکار و پنهان پرداخت در مقابل نعمان بن بشیر والی کوفه گردن کشی کرد مردان قبیله را در مقابل قصر ابن زیاد برای دفاع از هانی بن عروه  جمع کرد و هنگامیکه فریب ابن زیاد را خورد جز امیران شام و ابن زیاد شد و او که بر مختار به خاطر حضور مسلم بن عقیل در خانه اش رشک می برد ؛ مسلم را در بی وفایی اهل کوفه تنها گذاشت سعی در ممانعت از ملحق شدن دامادش ربیع بن عباس از قبیله بنی کلب و دخترش به حسین شد و او که برای جلب نظر عبدالله بن عمیر بسیار تلاش می کرد عبدالله را در کنار حسین یافت و خود را در کنار یزید -

شبث بن ربعی – از سرمایه داران در زمان معاویه و یزید ؛ ساکن کوفه از فرستندگان نامه برای حسین بن علی هر چند در کربلا در مقابل احتجاج اباعبدلله انکار کرد از مبلغین و یاری دهندگان حسین در زمان نعمان بن بشیر و خوار کنندگان عهد و پیمان خویش در زمان ابن زیاد مسلم را فراموش کرد ودر قصر ابن زیاد به فرمان او جز اولین یاران حاضر بود ؛ 
و خود را در کنار عمر بن سعد دوشادوش اشقیا یک پیاله یافت و ... .

شاید باز بر این مطالب از  باب بصیرت ، عوام و خواص ، قلم فرسایی از خامه ای خام و جستجو گر افزوده شد .... 
و من الله التوفیق .

                                    سال همت مضاعف و کار مضاعف

 

حیف است از آوینی حرفی ننویسیم که در این باب هر چه هست از این واسطه فیض جوشان است یادش گرامی 
                            
                 او می گفت :
                           آنان را که از مرگ می ترسند از کربلا می رانند

                              او می گفت
                                  بانگ الرحیل برخاسته است

                   و هدف را
                                لیرغب المومن لقاء ربه ....

 

                                                                        القتل لنا عاده و كرامتنا من الله الشهاده
                                                                                                                                  لهوف

 

 


+ نوشته شده در 89/01/23ساعت 15 به قلم فواد نصر | دیدگاه شما

 

خانه ای در کوچه باغ دل   
 ای دو چشمانت چراغ شام یلدای همه
                                                              آفتاب صورتت خورشید فردای
                                                                                                    همه
                  
  

ای
دل دریاییت کشتی نشینان را امید         
 وی نگاه روشن فانوس  دریای  
                                                               
  همه                     

   ای بیان دل نشینت بارش باران نور              
     وی کلام آتشینت آتش نای
        همه                              

خنده های گاه گاهت خنده خورشید سرخ       
شعله لرزان آهت شمع شبهای   
                                                                                                     
همه    

قامتت نخل بلند گلشن آزادگی       
سرو سرسبزیست سزاوار تماشای 
                                                                                            همه

 گر کسی از من نشانی از تو جوید    
 گویمش خانه ای در کوچه باغ دل پذیرای
                                                                                                            همه 

 لاله زار عشق یک دم بی گل رویت مباد       
 ای گل رویت بهار عالم آرای
                                                                                                    همه 

شعر خطاب به مقام معظم رهبری  
شاعر : حداد عادل


+ نوشته شده در 88/12/06ساعت 13 به قلم فواد نصر | 6نگاه

بسم رب الشهدا و الصدیقین
 

لا یطمئن احد منا ان الان انا مع الحسین (علیه السلام)
انا مع الحسین(علیه السلام)  فی المدینه
انا مع الحسین(علیه السلام)  من المدینه ا لی مكه
انا مع الحسین(علیه السلام)  فی مكه
انا مع الحسین(علیه السلام)  و هو خارج من مكه

و لكن السوال ؟

هل ابقی مع الحسین(علیه السلام)  عندما تاتی رساله الكوفیین مضمختاً بدم مسلم بن عقیل و خذلان البیعه

هل ابقی مع الحسین(علیه السلام)  من تلك الحظه الی كربلا
هل ابقی مع الحسین(علیه السلام)  فی حصار الجوع و العطش و الموت و القتل
هل ابقی مع الحسین(علیه السلام)  لیله العاشر من المحرم عندما یسمح لی ان اغادره فی وسط الیل دون اخجل من احد او ینظر احد الی بعیون عاتبه ...

هذا هو السوال

ندعی انا و انتم اننا فی هذا الخط اننا فی هذا الطریق و لكن یجب ان نعمل لنبقی فی هذا الخط لنبقی فی هذا الطریق لنصل الی كربلا و لنكون مع اهل الیوم العاشر  ثباتاً و یقیناً و عنفواناً و تسلیماً لله و عشقاً لامامنا و قائدنا و تضحیتاً من اجل دیننا و قیمنا و بالتالی فی یوم العاشر لن یكون الا الفتح ...

اما فتح بالشهاده
بالجماجم بالرئوس المرفوعه علی الرماح بالخیام المحترقه بالنسا المسبیه ...

اما ان یكون فتح من هذا النوع فتح تاریخی من هذا النوع
و اما ان یكون فتح كفتح المقاومه الاسلامیه فی جنوب لبنان ...
و كما سیكون فتح لفلسطین و لقدس ان شا الله

لكن المهم ان تصل اقدامنا الی معسكر الحسین(علیه السلام)  فی یوم العاشر
 ان تثبت اقدامنا فی معسكر الحسین(علیه السلام)  یوم العاشر

و ان لا تنهار

ارادتنا و لا عهدنا و لا عزمنا ... 

 

سید حسن نصر الله   

آمریکا توان به زانو درآوردن حزب الله لبنان را ندارد 


+ نوشته شده در 88/10/11ساعت 20 به قلم فواد نصر | 5نگاه

 

 «قل هذه سبیلى ادعوا الى اللَّه على بصیرة انا و من اتّبعنى»

بصیرت 

 

... اگر بصیرت نبود، انسان ولو با نیت خوب
، گاهى در راه بد قدم میگذارد. شما در جبهه‌ى جنگ اگر راه را بلد نباشید، اگر نقشه‌خوانى بلد نباشید، اگر قطب‌نما در اختیار نداشته باشید، یك وقت نگاه میكنید مى‌بینید در محاصره‌ى دشمن قرار گرفته‌اید؛ راه را عوضى آمده‌اید، دشمن بر شما مسلط میشود. این قطب‌نما همان بصیرت است.

در زندگىِ پیچیده‌ى اجتماعىِ امروز، بدون بصیرت نمیشود حركت كرد. جوانها باید فكر كنند، بیندیشند، بصیرت خودشان را افزایش بدهند. معلمان روحانى، متعهدان موجود در جامعه‌ى ما از اهل سواد و فرهنگ، از دانشگاهى و حوزوى، باید به مسئله‌ى بصیرت اهمیت بدهند؛ بصیرت در هدف، بصیرت در وسیله، بصیرت در شناخت دشمن، بصیرت در شناخت موانع راه، بصیرت در شناخت راه‌هاى جلوگیرى از این موانع و برداشتن این موانع؛ این بصیرتها لازم است.

وقتى بصیرت بود، آنوقت شما میدانید با كِى طرفید، ابزار لازم را با خودتان برمیدارید. یك روز شما میخواهید تو خیابان قدم بزنید، خوب، با لباس معمولى، با یك دمپائى هم میشود رفت تو خیابان قدم زد؛ اما یك روز میخواهید بروید قله‌ى دماوند را فتح كنید، او دیگر تجهیزات خودش را میخواهد.
بصیرت یعنى اینكه بدانید چه میخواهید، تا بدانید چه باید با خودتان داشته باشید.

 هرچه میتوانید در افزایش بصیرت خود، در عمق بخشیدن به بصیرت خود، تلاش كنید و نگذارید، نگذارید دشمنان از بى‌بصیرتى ما استفاده كنند؛ دشمن به شكل دوست جلوه كند، حقیقت به شكل باطل و باطل در لباس حقیقت.

 امیرالمؤمنین در یك خطبه‌اى از جمله‌ى مهمترین مشكلات جامعه همین را میشمارد: «انّما بدء الوقوع الفتن اهواء تتّبع و احكام تبتدع یخالف فیها كتاب اللَّه».(4) در همین خطبه، امیرالمؤمنین میفرماید: اگر حق به طور واضح در مقابل مردم آشكار و ظاهر بشود، كسى نمیتواند زبان علیه حق باز كند. اگر باطل هم خودش را به طور آشكار نشان بدهد، مردم به سمت باطل نخواهند رفت. «و لكن یؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فیمزجان». آن كسانى كه مردم را میخواهند گمراه بكنند، باطل را به صورت خالص نمى‌آورند؛ باطل و حق را آمیخته میكنند، ممزوج میكنند،

آن وقت نتیجه این میشود كه «فهنالك یستولى الشّیطان على اولیائه»؛ حق، براى طرفداران حق هم مشتبه میشود. این است كه بصیرت میشود اولین وظیفه‌ى ما. نگذاریم حق و باطل مشتبه بشود.

 

وحدت

 

هرگونه وحدت با هر كسی مطلوب نیست،
بلكه زمانی وحدت ارزش دارد كه براساس حق، باعث پیشرفت حق و در جهت رسیدن  به هدف مقدسی باشد

اگر منظور از وحدت، وحدت در فكر و عقیده باشد. نباید برای دستیابی به وحدت از اعتقادات حق دست برداشت، چرا كه مطلوبیت وحدت به حق بودن محور آن است و حق نباید فدای وحدت شود.  به هدف مقدسی باشد.

هر عاقلی می‌داند كه تفرقه و اختلاف موجب هدر رفتن نیروها و فشل شدن جامعه می‌شود. اما حقیقت چگونگی حصول اتحاد و محور وحدت از جمله مسائلی است كه باید از آن ابهام‌زدایی شود.

 

 

 

 


+ نوشته شده در 88/07/23ساعت 9 به قلم فواد نصر | 8نگاه

دفتر دوم